عبد الله بن لطف الله الخوافي ( حافظ ابرو )

12

جغرافياى حافظ ابرو ( فارسى )

بودى رسيد . آن « 1 » موضع او را خوش آمد . در حومهء آن نشاط « 2 » شكار فرمود و آن موضع را نخجيران نام نهاد و مدّت يك سال در آن نواحى خيمهء اقامت زد و به ارجا و انحاى ممالك احكام مشتمل بر انفاذ كشاورزان و پيشه‌وران به طرف بردسير صادر گردانيد و گنبد گچ « 3 » و قلعهء شهر بنا فرمود و مردم را بر عمارت رباع و اشادت قلاع و تحفير انهار و تثمير اشجار تحريص كرد . و اصل بردسير ، باد اردشير « 4 » آمده . « 5 » چه مورّخان آورده‌اند كه شاه اردشير دو شهر در كرمان احداث فرمود . يكى نرم « 6 » اردشير و ديگر باد اردشير . « 7 » به كثرت استعمال نرماشير و بردشير « 8 » گفتند . و ريقان « 9 » از بقاع « 10 » و صقاع قديمه است و مؤسس و مرصّص آن بهمن اسفنديار « 11 » بوده است ، به وقت آنكه از سجستان متوجّه نسق بم « 12 » مىشد دواعى رغبتش به ساختن آن حصن بازديد آمد . و در قديم الايّام معمورترين بلاد كرمان فسحت « 13 » سيرجان بوده است و در اين تاريخ بردسير از جمله زيادت است . « 14 » بردسير را كرمانيان گواشير خوانند و در كتاب جواشير نيز نويسند . [ و در عهد پادشاهان چنگيزخانى در ابتدا كرمان معمور شد به سبب آنكه براق حاجب [ كه يكى از امراء خوارزمشاهيه بود كرمان را با تصرّف گرفت و اظهار ولاى چنگيزخانى كرد و پسر محمّد خوارزمشاه ، غياث الدّين را به قتل آورد « 15 » و سرش پيش اوكتاى قاآن فرستاد و از آنجا يرليغ حكومت « 16 » كرمان به جهت او فرستادند . بعد از آن كه هلاكوخان به ايران زمين « 17 » آمد ، فرزندان براق حاجب به خدمت استقبال نمودند و تركان خاتون « 18 » كه از آن خانواده به حكومت رسيد ، طريقهء ملازمت و خدمت درگاه ايشان به واجبى به جاى آورد ، و پسر هلاكوخان دختر او را بخواست و حكومت كرمان بر ايشان مسلّم بود . تركان خاتون « 19 » در

--> ( 1 ) با : او . ( 2 ) با : بساط . ( 3 ) با : كنج . ( 4 ) ما : باد اردسير . ( 5 ) با ، مل : بوده . ( 6 ) با ، مو ، مل : بزم . ( 7 ) ما : باوردشير . ( 8 ) ما : بردسير . ( 9 ) اساس : زنقان . مل : ريعان . مو : رنقان . تصحيح قياسى است . ( 10 ) اساس ، مو ، مل : ارتفاع . ( 11 ) با : بهمن بن اسفنديار . ( 12 ) مو ، مل : شويم . ( 13 ) فقط در اساس . ( 14 ) در همه نسخه‌ها چنين است . ( 15 ) ما : آوردند . ( 16 ) با ندارد . ( 17 ) اساس ندارد . ( 18 ) اساس ، مل : خواتون . ( 19 ) اساس ، مل : خواتون .